تبليغاتX
پر پرواز

پر پرواز

شاعرانه

بیا فرشته باشیم...


بیا فرشته باشیم آدم نباشیم

بیا اسیر درد و ماتم نباشیم


وقتی که آدم بودن گناهه محضه

بیا من و تو اصلا آدم نباشیم


بیا ستاره ها رو بهتر ببینیم

اسیر دردهای عالم نباشیم


برای شاد بودن فرصت بزاریم

اسیر غصه و درد یا غم نباشیم


دنیا دورزه آدم!حیفه عزیزم

ما این دو روزه عمرو با هم نباشیم


+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 4:49  توسط زهرا حبیبی   | 

تنهایی


تنهایی منو باور کن و برو

عشقی که داشتمو باور کن و برو

احساس من به تو احساس خوبی نیست

این حس تازه رو باور کن و برو

+ نوشته شده در  شنبه 21 آبان1390ساعت 23:36  توسط زهرا حبیبی   | 

یوسف گم گشته

 

به نام او

یوسف گم گشته ایران را ز خاطر برده است

 رفته تا باور کنی شاید که او هم مرده است

.......................................................

ای دل غم دیده حالت به نگردد غم بخور

 یوسفت دیگر به ایران برنگردد غم بخور

.......................................................

بس که بسیارند زلیخاها و یوسف ها کم اند

دل به یوسف های قلابی ایرانی نبند

.......................................................

یوسف کنعان کجا و یوسف ایران کجا

تو کجا و شیوه ی دل بردن آنان کجا

....................................................

یوسفت در مصر ایران دست و پایش بسته است

دست در دست زلیخا از تو دیگر خسته است

......................................................

در بیابان هوس با گرگ پیر همراه شد

رفت ایمانش به باد و همنشین چاه شد....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مهر1390ساعت 18:15  توسط زهرا حبیبی   | 

عشق ناکام

 

"به نام او"

چقدر از تو بریدن برایم آسان بود

تو را دوباره ندیدن برایم آسان بود

.................................................

به عشق پاک خودم هم یقین ندارم

زبس که از تو بدیدن برایم آسان بود

...................................................

چقدر طعنه شنیدم ولی خیالی نیست

که طعنه از تو شنیدن برایم آسان بود

.................................................

تو در زمین دل من قدم زنان بودی

به خاطر تو دویدن برایم آسان بود

..................................................

دویدم و نرسیدم به عشق تو اما...

به عشق تو نرسیدن برایم آسان بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مهر1390ساعت 15:53  توسط زهرا حبیبی   | 

دل سپرده

 

"به نام خدای تنهایی"

یکی دوباره دلم را لگد زده امروز

به قلب عاشق من حرف بد زده امروز

.................................................

یکی که عشق مرا دروغ می پنداشت

به نام غم،دل من را سند زده امروز

...................................................

سپرده دل به کسی دیگر و نمی دانم

چرا به بخت خودش هم لگد زده امروز

..................................................

چقدر ساده و ناباورانه می بینم

که او به سینه ی من دست رد زده امروز

.....................................................

زمانه حکم مرا به دست معشوقه

به جرم عاشقی،حبس ابد زده امروز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مهر1390ساعت 16:51  توسط زهرا حبیبی   | 

جدایی...

 

بساط رفتنمان که جور شد امروز

تمام خاطره هایم مرور شد امروز

...................................................

به زور آمده بودم به زور این تقدیر

چه بد که رفتن من هم به زور شد امروز

......................................................

در آن دمی که سپردم تو را به دست خدا

در آن دمی که دلم از تو دور شد امروز

.......................................................

قسم به اشک روانم که گریه می کردم

برای خاطره هایی که گور شد

.....................................................

برای خاطره هایی که داشتیم اما

چه زود لحظه ی تلخ عبور شد امروز

.................................................

به زور آمده بودم به زور این تقدیر

چه بد که رفتن من هم به زور شد امروز...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 شهریور1390ساعت 15:37  توسط زهرا حبیبی   | 

خدا که میوه ی ممنوعه را نشانم داد...

 

دلم هوای تو را کرده است و غمگین است

بسوز دل که سرانجام آدمی این است

خدا که میوه ی ممنوعه را نشانت داد

گناه کردی و گفتی چقدر شیرین است

برای من که تحمل نمی کنم غم را

تحمل غم دوری چه قدر سنگین است

تو نیستی که ببینی چه می کشد دل من

در این زمانه ی پوچی که غافل از دین است

تمام شهر پر است از خطر و می ترسم

که پا زمین بگذارم زمین پر از مین است

کسی به فکر خدا نیست و خوب می دانم

خدا خودش هم از اوضاع شهر غمگین است.......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 14:38  توسط زهرا حبیبی   | 

قصه ی درد...

 

اتل متل یه قصه

یه قصه ی دوباره

قصه ای که اشک های

آدمو درمیاره

.............................

قصه ی بی پولی و

مریضی و جنایت

بیمارای روانی

که نمی شن حمایت

.................................

بیماری روانی

تو دوران جوانی

بدبختی و فلاکت

تو اوج زندگانی

......................................

بی کسی و تنهایی

حس بد جدایی

دیوارای فاصله

بلند شده خدایی

....................................

قصه ی یه جوونی

که ۲۷ سالشه

بدبینی و توهم

توصیف احوالشه

.................................

توهم های آنی

هذیان های خیالی

حسرت دیدن یک

خنده ی خشک و خالی

.................................

حسرت و دردو و عادت

دلزده از عبادت

شکایت از خدا و

فلسفه ی ولادت

.....................................

آی قصه قصه قصه

بادوم تلخ و پسته

قصه ی یه جوونه

خسته و دلشکسته

................................

قصه ی یه جوونی

که درد کاری داره

اصلا تو این دنیا نیست

یه جور بیماری داره

................................

بیماری بدی که

امونشو بریده

به خاطرش تو دنیا

یه روز خوش ندیده

............................

هذیان مذهبی  و

اروتومانی داره

به آدمهای دنیا

خیلی بدبینی داره

................................

قصه ی مادریه

که چشماشو می بنده

وقتی توی زندگیش

نمی تونه بخنده

..............................

قصه ی این آدمها

قصه ی تکراری نیست

یه قصه ی جدیده

نگید شنیداری نیست

..................................

قصه ی درد و غصه ست

دردی که ناسپاسه

دردی که وقتی گرفت

درمون نمی شناسه

............................

قصه ی این آدمها

با غصه ها اجیره

شاید واسه کمک هم

دیگه یه خورده دیره

............................

قصه ی این جوونو

باید کتابش کنن

تا بعضی ها بخونن

فکری به حالش کنن

...........................

اتل متل قصه ی

زندگیمون تموم شد

بیاید بیدار شیم از خواب

که عمرمون حروم شد...

 

پی نوشت:برگرفته از یک قصه ی تلخ و واقعی که تلخی اش را نتوانستم آن طور که باید به تصویر بکشم

به امید روزی که هیچ بشری از مشکلات روحی و روانی رنج نبرد......آمین

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 15:9  توسط زهرا حبیبی   | 

قلب های خسته...

 

مردم برای قلب خود دیوار می کشند

غافل که می شوند خدا را دار می کشند

...............................................

مردم همیشه غافلند اما به گاه مرگ

در آخرین نفس خدا را جار می کشند

...................................................

مردم نگاه می کنند عاشق نمی شوند

با یک نگاه نقشه ی دیدار می کشند

..................................................

مردم خیال می کنند بازی ست زندگی

من من تو می کنند و خود را یار می کشند

.................................................

بی دست و پا نشسته اند در کام روزگار

از قلب های زخمی  خود کار می کشند...

+ نوشته شده در  شنبه 15 مرداد1390ساعت 18:13  توسط زهرا حبیبی   | 

شب گریه های عاشقی...

 

شب گریه های عاشقی که دیگه دیدن نداره

غصه های همیشگی دیگه شنیدن نداره

بال و پر شکستمو بزار همه نگاه کنن

بهم بگن که طفلکی حال پریدن نداره

بزار تمومه آدما منو رها کنن برن

خوب میدونم قناری زخمی خریدن نداره

زخمهای روی تنمو به هرکسی نشون میدم

اگرچه میدونم واسه هیچ کسی دیدن نداره

دل شکسته ی منو عذاب بی خودی ندید

دلی که مرده و دیگه عشق تپیدن نداره...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت 15:8  توسط زهرا حبیبی   |